|
|
|
شب گریه دیوونه ها
|
نشد که بشه بنویسم
پس خدانگهدار برای همیشه
سولماز و دوستان دیوونه
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 12:47 توسط مامان سولماز |
مرد که مرد
قیصر امین پور را میگم
مگه کسی مرگ ما ها رو اینقده زیاد میگه.
اینم مثل بقیه
تف تو روزگارتون
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 15:26 توسط مامان دنیا |

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 13:26 توسط مامان سولماز |
از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 20:13 توسط دایی مرتضی |

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:35 توسط دایی مرتضی |
یکشنبه بر می گردم
دست از پا درازتر...
پشت پنجره
پائیز درخت
شیشه را لیس می زند.
در حادثه اتاق
به کلمه می زنم
تا شعر بشنود
ناگهان
پیدایش نمی شود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 15:8 توسط دایی مرتضی |
دهنتون سرویس اوسگولا یه
مدت نبودم
شما هم خواب موندید
خاک تو سرتون
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 12:23 توسط مامان سولماز |
کسی مش قربون را دیده که ریده؟
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 2:28 توسط مامان سولماز |
هی کجایی مش قمبر
توله سگ بیا کارت دارم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 12:3 توسط دایی مرتضی |
باغ مهربانی ام کجاست؟ فکر کنم یه خیاری چیزی یه جاییت گیر کرده که باسه فشار واردت داری دادو بیداد میکنی . بیام درش بیارم؟
از درخت تنهایی پرسیدم لبخندی زد و گفت :باغ چیست
از پرندهء کوچک دور افتاده ای پرسیدم پر کشیدو گفت:کجاست
از گل رزی پرسیدم مغرورانه گفت:هیج کجا
از باران پرسیدم عاشقانه گفت:افسوس
از تو پرسیدم آگاهانه گفتی:نمی دانم
از خودم پرسیدم ...
موجی در درونم شعله ور شد ،اشک در چشمانم لغزید، دستهایم لرزید و صدا در گلویم زمزمه کرد آنجا
و من بی اختیار سوی اشارهء انگشتم را نظاره میکردم....
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 14:37 توسط مامان دنیا |